45655

– هییییسسس! زشته جلو مردم!
….
میگم بس کن! کار خودتو کردی دیگه! برگرد برو تو دم در وایسا. آبروریزی نکن وسط درمونگاه!!

میگم بحث نکن! برو …

با دست راست، سفت و سخت روی ساعد چپش رو فشار میداد. پارچه ی گل گلی که روی دستش بسته بود، آغشته به خون بود و هر چند قدمی هم که جلو میومد، قطره ای خون به زمین چکه میکرد. لباسهایش کمی به تنش کوچک بود، کفش های قشنگی به پا نداشت اما بندهای آن به دقت بسته شده بود. بجز ریشش که کاملا تراشیده بود، دیگر موهای سر و صورتش پرپشت و نامنظم بود. عینکی به چشم داشت، از تمیزی برق میزد، انگار همین نیم ساعت پیش بهش دستمال کشیده باشد. کمی نامتعادل راه میرفت و افتادگی شانه داشت. اول فکر کردم مشکل گردنش است، اما بعد متوجه شدم که سرش را به سمت چپ متمایل میکند و چیزهایی میگوید… و همه با بهت و گاها تأسف به او نگاه میکردند…

– باز حرف خودشو میزنه! اصلا بیا همینجا بشین. من خودم میرم دستمو نشون میدم. بلند نشی از اینجاها!

چند قدم جلو میرود و با تردید برمیگردد و میگوید:

– دفترچه بیمه ی من دست توئه؟ …. برای چی نیاوردی؟ اااااااااه…

تمام حاضرین در سالن انتظار درمانگاه، نگاهِ خشمگینِ مرد را دنبال میکنند که به یک صندلی خالی دوخته شده… همه با چشمان متعجب، زیر رو رویش را کند و کاو میکنند! اما نیست که نیست! هیچکس روی صندلی نیست! مرد انقدر طبیعی با صندلی حرف زد که هر کس صندلی را در زاویه دید خود نداشت، امکان نداشت به حضور مخاطبِ مرد، شک کند!

چند دقیقه بعد؛ با دستِ بخیه خورده و یک ورق قرص مسکن که مثل جایزه تو دستش گرفته، از اتاق عمل سرپایی بیرون میاد. به صندلی که میرسه، می ایسته…

– تموم شد… بریم!

.

دلت سلامت باشه…

29 ژانویه 2014

عکس

– نه پسرم؛ آخه تو چکار کردی مگه؟! تقصیر خودم بود…
– بخدا شب و روز خواب ندارم بخاطر این قضیه؛ خون داره خونمو میخوره… شما رو حرف من حساب کرده بودید…
– نه نه… اصلا خودتو اذیت نکن. بخدا راضی نیستم ازت اینجوری… من خودم باید تحقیق میکردم! حالا کاریه که شده؛ ایشالا وکیلا کارشون رو خوب انجام میدن و ضرر رو کمتر میکنن…

صحبت های یکی از همکارام با یکی از همسایه های شرکت… قضیه از این قرار بود که همسایه میاد و میگه یه پولی تو بانک داره و میخواد یه استفاده ای ازش ببره و دنبال پیشنهاد میگرده. همکارِ ما هم بهش پیشنهاد خرید زمین رو داد. اتفاقا یه زمین هم میشناخت اطراف شهر و تو منطقه ی خوش آب و هوا… بعد از یه مدت شنیدم که آقای همسایه زمین مربوطه رو خریده و راضی هم هست… و دوباره چند وقت بعدش (که بشه همین هفته ی قبل) شنیدم که فروشنده ی زمین، 400 متر از زمینِ منابع طبیعی رو هم روی زمین خودش انداخته بوده و فروخته بوده به آقای همسایه!! حالا هم منابع طبیعی اومده و ادعای مالکیت کرده، قاضی هم دستور تخریب ملکِ آقای همسایه رو داده…
حالا این همکار ما دیوانه شده… به خیال خودش با این اتفاق، اعتبارش زیر سوال رفته! فکر میکنه تقصیر اون بوده… البته زیادم بی تقصیر نبوده ها… ولی خب… همسایه خودش هم باید دقت میکرد!

————————

یاد اون موقعی افتادم که شدم معرّف یکی از دوستام، پیشِ یکی از دوستانِ فامیلی مون و راهی شدم برای ازدواج دوستم با دختر اون خانواده. حتی شاهدِ عقدشون هم خودم بودم… بعد از اینکه دوستم خراب کرد و کلاهِ چند نفر رو برداشت (از جمله پدرزنش) و رفت یه گوشه ی مملکت گم و گور شد؛ پدرزنش، بعد از کلی فحش و بد و بیراه که نثارم کرد؛ امضامو پای عقدنامه نشون داد و گفت تو این آدمو آوردی تو زندگی ما…
————————

همکارمو دل داری میدادم و میگفتم:  بابا چیزی نشده که! خداروشکر که فقط پولشون رفته! خداروشکر که تنشون سالمه و دلشون سلامت! اگه آبروشون خدشه دار میشد؛ اگه اسمشون لکه دار میشد، اگه با دلشون بازی میشد؛ اونوقت چکار میخواستی بکنی؟! بهش گفتم: اعتبارِ آدم، به قضاوتِ درست از شخصیت دیگرانه! اگه نتونی کسی رو درست بشناسی و به ذاتش پی ببری؛ از اولین ثانیه ای که بهش اعتماد میکنی، اعتبار خودت رو به باد دادی…

————————

این همه وقت بود که ننوشته بودم! نمیدونم چی شد که یهو این قضیه، قلقلکم داد که سری بزنم به سلول قدیمی… تو این 10 ماهی که گذشته از آخرین نوشته ـم، اتفاقات زیادی افتاد. اتفاقای تلخ و اتفاقای شیرین. ولی هیچ کدوم، حس و حالِ نوشتن رو بهم ندادن…بنظرتون چه چیزی هست توی چهره ی آدمای شکست خورده، که همه ی وجود آدمو تکون میده؟! اصن وقتی به صورت این همکارم نگاه میکردم؛ انگار کل غم عالم رو سرم هوار میشد…

خدا؛ به بزرگی خودت قسمت میدم! نکن اینجوری با کسی…

خودروهای فرسوده

27 آوریل 2013

--0

هیچوقت یادم نمیاد موقع شلوغی جایی رفته باشم! انقدری که بعد از ظهر و نصف شب رفتم رستوران و فستفود، ظهر و سر شب نرفتم! همیشه وسط هفته میرم استخر، همیشه جمعه شب میرم باشگاه، همیشه 4بعد از ظهر میرم نونوایی! همیشه 2 بعد از نصف شب میرم پمپ بنزین! چرا ساعت 2؟ چون 12 تا 1 شیفت عوض میکنن و عملا نیم ساعت باید علاف بشی! پس هیچوقت گول نخورید و 12 شب نرید پمپ بنزین!
نمیشه دیگه! بدم میاد از شلوغی! تو هرجایی هم به یه دلیل… خیلی جاها خوشم نمیاد کسی ببینه منو، خیلی جاها هم خوشم نمیاد کسی رو ببینم! خیلی جاهای دیگه هم به یه دلیل ساده: علاف نشدن!

هیچوقت عصر پنجشنبه قبرستان نرفتم…

———————

کلمه قشنگی نیست! «قبرستان» ! انگار یه سری قبر رو تلنبار کرده باشن رو هم! البته در واقع هم همینه ها، ولی وقتی میرم قبرستان تا واسه یکی از عزیزام فاتحه بخونم، دوست ندارم بگم «رفتم سر قبرش!» اصلا کلمه قبر رو دوست ندارم! بعضی قبرستان ها اسم دارن، مثلا باغ بهشت! خیلی باحاله! حالا بدتر از قبر، از کلمه گور متنفرم! البته با گفتن «گورت رو گم کن» هیچ مشکلی ندارما! 

———————

تاحالا به شباهت اوراق دونی و قبرستون فکر کردید؟ اوراق دونی مثل پارکینگ نیست که ماشینو بیاری بذاری و یه قبض هم بگیری و بری و بعدا بیای برش داری! ماشین بدردنخورت رو به زور یدک کش میاری پرت میکنی تو اوراق دونی و د برو که رفتی! پشت سرت رو هم نگاه نمیکنی! قبرستون دقیقا همینه! میت رو با طابوت میارن و میذارن تو قبر و روش خاک میریزن و خدافظ! تو رو بخیر و مارو بسلامت! خاکت بقای عمرمون! روحت شاد و یادت گرامی!
البته الان چندساله که طرح خودرو های فرسوده اومده؛ ماشینایی که سالمن و راه میرن و هنوز قابل استفاده ـن، اما دیگه به درد این دوره زمونه نمیخورن! این ماشینا باید برن اوراق دونی!
خیلی از آدما هم همینطورن! سالمن و سرحال! حتی ممکنه از یه نوجوان 14 ساله هم تیز و بز تر باشن، ولی چه فایده؟ دوره ـشون سر اومده! یه آدم خوش قلبی که دستِ همه رو میگیره به درد این دوره زمونه نمیخوره. این آدم رو باید اوراق کرد! آخه چه کاریه که به مردم کمک کنی؟ مگه کسی به تو کمک میکنه؟ بیکاری محبت میکنی به بچه همسایه؟ بیکاری که یه بچه ای که خودش مادر داره ، میری براش یه لباس میخری، چون مادرش بفکرش نیست؟ تو مگه مریضی غذای خوشمزه درست میکنی بعد میگی بوش پیچیده تو کوچه، یکی یه بشقاب واسه 2تا همسایه های بغلی و 2تای روبرویی میبری؟ بعد اگه بچه ـت خیلی گشنه ـش بود و یه بشقاب دیگه خواست، میگی نداریم؟! مریضی؟
برادر من! (یا از دید فمنیستی، خواهر من!) تو مگه عقلت کمه که نمیشینی پشت سر این و اون حرف بزنی و واسه هر کلمه ـشون، 7بطنِ مخفی بتراشی؟ خو بشین خودتو خالی کن با بد گفتن از بقیه!
یه همچین آدمایی به درد این دوره زمونه ی ما نمیخورن! واسه همینه که وقتی تو قبرستون راه میوفتی و دونه دونه سر قبرایی که میشناسی، میشینی؛ بعد از فاتحه خوندن برای بعضیاشون، با خودت میگی «این بنده خدا جوون بود، ولی دیگه دنیا واسش پیر شده بود!»

جدا همینه ها! طرف وقتی تو همون حال و هوای 20 سال پیش گیر کرده و روحیه 20 سال پیشش، یه روز هم پیر نشده، خوب حتما این دنیاست که داره پیر میشه دیگه!

این آدما، حتی زیر سنگ هم برن، بازم تابلوئه که تو دنیا چکار کردن! اینو میشه از تمیز بودن سنگ قبراشون فهمید! بعضیا انقدر روشون خاک نشسته که اسمشون معلوم نیست چیه و بعضیا جوری برق میزنن که انگار با وایتکس شسته باشنشون!

——————–

هیچوقت پنج شنبه عصر نرفتم سر مزار! همیشه اگه بخوام فاتحه ای بخونم، میذارم وسط هفته میرم، اونم اول صبح! اینجوری میشه خیلی ریلکس ، چهارزانو بشینی کنار مزار و درد و دل کنی با اونی که خوابیده زیر خاک… بدون اینکه سنگینی چشای فضول مردم رو پشت سرت حس کنی که با خودشون ( یا به همدیگه ) میگن: «این جوون هم مخش تاب داره که جای جوونی کردن اومده قبرستون»

———————

سنگِ سفید روی مزارش، مثل قلبش سفیده و بـــــرق میزنه! معلومه همین دیروز یکی اومده بوده دیدنش…

      – سلام زندایی…

.

آبرنگ دزد!

19 مارس 2013

lamp

با صدای قژ قژ پیچ خوردنِ لامپ تو سرپیچ، به خودم اومدم…
لامپ سوخته – یا بهتره بگم ترکیده – رو در دست گرفته بودم و کنار پریز، منتظر دستور پدر برای روشن کردن لامپ ایستاده بودم.

دست به هرچیزی که میزدیم، یه کیلو گرد و خاک از روش بلند میشد. فک کنم دوباره 1-2 هفته باید به زور اسپری نفسم رو باز کنم! یکی نیست بگه غلط کردی رفتی انباری قدیمی خونه ی بابابزرگت! حالا فوقش چندتا خرت و پرت قدیمی و 4تا چینی بند زده و قابلمه مسی و یه قلیون قجری پیدا میکنی دیگه! عوضش کل تعطیلات عید رو باید بشینی کنار خاندان و زارت و زورت سرفه کنی و روی پسر عموی سیگاریت رو کم کنی!

————————

اولین چیزی که توجهم رو جلب میکنه، یه دوچرخه 16 قدیمیه! روی تنه ـش نوشته BMX و بعد از یکم دست کشیدن، معلوم میشه رنگس سبزه! یادم نمیره که وقتی کلاس اول ابتدایی ـم تموم شد، بابام با این دوچرخه اومد خونه و زندگی منو از این رو به اون رو کرد! روز و شب با این دوچرخه کوچه ـمون رو بالا پایین میکردم! از دم تیر چراغ برقِ جلوی خونه آقای کاوه، تا مینی سوپر محله با بچه ها مسابقه میدادم! یادش بخیر همیشه ساعت 4 عصر قبل از شروع شدن سیمای کودک، با سرعت رکاب میزدم تا مینی سوپر و 2تا نوشمک میخریدم و سریع برمیگشتم و نوشمکا رو با خواهرم میخوردیم و کارتون میدیدیم…

تنگِ ماهی! هنوز یه عکس از این تنگ ماهیِ گنده و گرد دارم تو آلبومم! عکسی که توش داداش کوچیکه ـم تازه داره نشستن یاد میگیره و کنار سفره هفت سین نشوندیمش و سعی داریم ازش عکس بگیریم، اما هردفعه از یه طرف میوفته و هردفعه مادرم دوربین رو ول میکنه و میگیرتش! بلاخره راضی میشه بعد از کلی آموزش و توضیح، دوربین رو بده دست خواهرم و خودش خارج از کادر، مراقب آرین باشه! لحظه ی آخر، باز هم آرین به سمت راست کج میشه و مادرم دست دراز میکنه تا بگیرتش ، خواهرم اما عکس رو میگیره و نصف دست مادرم، با آرینِ متمایل به راست، و نیمی از سفره هفت سین و این تنگ ماهی بزرگ، میشن اجزاء عکسی که هردفعه با دیدنش خاطرات خنده داری برام زنده میشه…

یه کلاه شاپو قدیمی! مال پدربزرگمه! خود کلاه روی یه چراغ علاءالدینه، ولی بعد از کمی گشتن، جعبه ی کلاه رو هم کمی اون طرف تر پیدا میکنم که توش پره از چرخ دنده و فنر! بابام میگه اینا رو وقتی بچه بوده با داداشش جمع میکردن! به عبارتی اینا، دل و روده ی اسباب بازی های کوکی شکسته و ساعت های قدیمی ـه! یکی از چرخ دنده های طلایی رنگ که حسابی تو چشم میزنه رو برمیداره و میگه این مال یه ساعت آونگی قدیمی بوده که دوست پدربزرگم براشون هدیه آورده بوده، ولی توی اساس کشی میشکنه و داداشا میریزن سرش و تک تک قطعاتش رو به غارت میبرن! چرخ دنده هاش هم میرسه به بابام!

میز تحریر خواهرم! هنوز سالم بود! 3تا کشوی کوچیک داشت و یه کشوی بزرگ که تمام روی میز، میشد درِ این کشوی بزرگ! همیشه آدامس های باربی ـش رو توی کشوی بزرگ و آبرنگ هاش رو توی کشوی پایینی میذاشت. یادمه «آبرنگ دزد» یکی دوسالی لقب من بود و همیشه وقتی لو میرفتم، نصف پول تو جیبی ـم رو میگرفت تا بره آبرنگِ نو بخره!  الان که حساب میکنم میبینم خیلی سرم کلاه میذاشته و با اون پولی که هر دفعه ازم میگرفت، میتونستم واسه خودم یه آبرنگ نو و کوچیک بخرم! ولی خب، از هر دستی بدی، از همون دست میگیری! سرِ جهیزیه ـش تلافی کردم:))
البته الان که فکر میکنم میبینم هم پولی که من واسه آبرنگا دادم و هم پولی که واسه جهیزیه داده شده، از جیبِ بابام رفته:)) یه وقتا بدجوری دلم واسش میسوزه…

و بلاخره میرسم به چیزی که دنبالش بودم! جعبه ی دفترهام!
اول از همه دنبال دفتر مشق کلاس چهارمم میگردم! معلم کلاس چهارممون پیرمردی بود که سال آخر معلمیش رو میگذروند. مارو مجبور میکرد که عکس تمام درسهای کتاب فارسی رو، همراه متنِ درس تو دفترمون نقاشی کنیم! کشیدنِ عکسِ پترس فداکار و جناب سعدی رو خوب به یاد میارم! عکس طوطی و بازرگان !! وااای که چی کشیدم سرِ این عکس! دختر عموم بهم گفته بود که با روغن مایع، کاغذِ دفترم رو چرب کنم تا بشه اونورش رو دید! و بعد کاغذ رو بذارم روی کتاب و عکس رو بکشم! پدرسوخته بازی در این حد! هنوز هم عکس طوطی و بازرگان چربه! شاید اگه کتاب فارسی چهارم رو هم پیدا کنم، عکس طوطی و بازرگانِ توی کتاب هم چرب باشه…

کاملا پدرم رو یادم رفته بود! میبینم که اونطرفِ انباری نشسته روی زانوهاش و داره یه پارچه ی گل گلی رو با احترام تا میکنه. میرم جلو و با اولین نگاه، اون پارچه رو یادم میاد… اولین چادر نماز خواهرم…

————————

چند سال پیش وقتی پدرم مجبور شد خونه ـش رو بفروشه و یه مدت اجاره نشین بشه، تمام اساس اضافی و جا گیر رو آورد و ریخت توی این زیرزمین! یک سال هم طول نکشید که دوباره کار و بارش درست شد و خونه ی خوبی گرفت، اما هیچوقت این وسایل رو برنگردوندیم!
امسال پدربزرگم دستور داده که چند روز آخر سال رو همه باید بیان و لنگر بندازن توی خونه ـش و همین فرصتی شد برای من و بابا که بیایم این پایین و یکم توی گذشته ـمون فضولی کنیم.
شاید همش 5-6 سال شده که از شیراز رفته ـم، ولی حس میکنم همه پیر تر شدن! 2تا از زن عموهام رو اصلا به یاد نمیارم! یکی از زن عمو ها هم منو نمیشناسه!! (البته مادرم میگه خودشو به نفهمی میزنه بخاطر اینکه عقدم دعوتش نکردم!!) عمو کوچیکه ـم میگه چقدر بزرگ شدی و 2تا پسرعموی جدید و کوچولو دارم که تاحالا ندیده بودمشون و 50% فامیل هنوز فکر میکنن من مجردم! 😐

عکس

آقا یه فلافل لطفا…

– آره خلاصه، دیشب خیلی شلوغ شده بود، همه میخواستن فحش بنویسن به خلعتبری و اینا، یکی میگفت خلعتبری یهودیه، تو هم شنیدی؟! فک کنم راست باشه…

مردیست حدودا 40 ساله، تو محله ای نچندان جالب از شهر، مغازه کوچک فلافلی دارد و با اینکه ساعت 8 شب جمعه است، اما کسی در مغازه اش نیست بجز من و یک پسربچه دبستانی که احتمالا آمده تا باقیمانده پول هفتگی ـش رو خرج فلافل کنه! مرد در حالی که نان باگت رو 2تیکه میکنه؛ موبایلش رو بین گوش و شانه ـش میذاره و به صحبت هاش ادامه میده…

– دیشب تو بلاگم نوشته بودم که! مشتریا کم شدن، اصن این بی پولی اشتهای مردمو گرفته! قدیما روزی 200تا نون میزدم من…

خب البته روزی 200 تا نون برای شهری مثل قم که کلی عرب مهاجر داره و مردمش با فلافل خو گرفتن، تعداد زیادی هم به حساب نمیاد!

– آره، میگن بیبر با جی.اف جدیدش هم به هم زده! مگه این 13 سالش نبود؟ بزرگ شده یعنی؟

خب البته بچه ، 70 سالش هم بشه، بازم برای پدر مادرش بچه به حساب میاد، ولی جناب آقای فلافلیِ 40 ساله! اون مسئله رو لولو برد! یا به قول دوستان، بچه لا گچه… و از اینجور تعبیرات…

– تو از کجا فهمیدی من فیس دارم شیطون؟  حالا درخواست بفرست، من که مال تورو ندارم… توئیتر؟ باریکلا… شما جوونا هم دارید یاد میگیریدا! آره اونجا هم برو فالو کن منو، 400 تا فالور دارم!!

بنده در حال تناول فلافل مذکور هستم و استاد هم دارن قواعد و مرام های حضور در فضای مجازی رو برای دوستشون تشریح میکنن! مثلا میفرمایند که به هیچ وجه نباید اسم کوچیکت، واقعی باشه، فامیلی مهم نیست، ولی اسم کوچیک باید خالی بندی باشه!

– تو اصلا چکار به این کارا داری! من یکی تو لیستم هست که بلده اکانت طرف رو دود کنه! میتونه عکس مادر طرفو بذاره تو آواتارش!

حسی که این لحظه داشتم این بود که الان مأمورای سایبری میریزن تو فلافلی و استاد رو به جرم دود کردن عکس مادر ملت دستگیر میکنن و بنده هرگز اون فلافل دوم ، بدستم نمیرسه!!

——————————-

پ.ن1: نمیدونم بعد از این همه وقت، چرا با این پست باید بلاگم رو آپدیت میکردم، ولی نگاههای خوشحال و حس غرور مرد فلافل فروش در حین  توضیح دادنِ نحوه ثبت نام در اسکایپ، واقعا دلم رو شاد کرد! شاید این مرد 40 ساله هزار تا مشکل داشته باشه توی این دوره و زمونه ! یه کاسبی کساد! یه ازدواج ناموفق، دوستای بدرد نخور و هزار مشکل دیگه! ولی اینکه یه فضای مجازی وجود داره که این شخص تونسته توش جوری خودشو جا کنه که همه، اون رو تو جمع خودشون بپذیرن ، بنظرم ارزش زیادی داره! شاید خیلی ها براشون تفریح باشه و وقت گذرونی و علافی و اینا، ولی بعضیا واقعا نیاز دارن به جایی که بتونن خودشونو خالی کنن، راحت حرفشون رو بزنن بدون اینکه کسی در موردشون قضاوت کنه و یا بخواد تو سرشون بزنه! این یکی از معدود فواید فضای مجازیه…

پ.ن2: ظاهرا سیستم «بلاگها» از بیخ و بن ریشه کن شده و اصلا خبری ازش نیست! با این وصف، بلاگ «نیمــ دوم ــه» هم دود شد رفت پی کارش! البته فرقش با اینجا فقط 2تا پست بود همش! :دی
در واقع این چندماهی که بلاگم توی بلاگها بود، اصلا حس خوبی نداشتم، حس غربت بود:دی وردپرس یه حال و هوای دیگه ای داره، الان حس کسی رو دارم که بعد از یه مسافرت طولانی برگشته خونه ـش و دستهاش رو باااز کرده و سرشو گرفته سمت آسمون و داره نفس عمیق میکشه تو حیاط خونه و میگه: «هیچ جا خونه خود آدم نمیشه» (گریه حضار)

پ.ن3: تقریبا 1 سال پیش بود ، همین موقعها تازه عقد کرده بودم. شب سالگردمون، هدیه خیلی خوبی از همسرم گرفتم و البته هدیه خفنی هم پیاده شدم! وضعیت فعلی هم به این صورته که پدرخانمم داره برام پدری میکنه و پدرم برام برادری 🙂 اصن یه وضعی…

تأخیر جایز نیست!

7 ژوئیه 2011

imgpress

3هفته پیش، یه شب از اصفهان برگشته بودم و تو بلوار ورودی شهر، دیدم یه خانم مسن کنار خیابون وایساده و منتظر ماشینه… خوب؛ خلوت بود و ماشین ها با سرعت رد میشدن… راهنما زدم و 100متر جلوتر ازش وایسادم… دنده عقب گرفتم و شیشه رو دادم پایین…

– مادر جان اگه منتظر کسی نیستید، میتونم برسونمتون!
یکم من من کرد، بعد گفت خیر ببینی ایشالا…
پیاده شدم و چمدونش رو گذاشتم روی صندلی عقب و در جلو رو باز کردم که بشینه… ماشین شاسی بلند بود و یکم سوار شدن براش سخت بود، دستش رو گذاشت روی شونه ی من و رفت بالا…
وقتی دستش اومد روی شونم، یه لحظه تنم لرزید…

ناخودآگاه یاد یه خاطره ی قدیمی افتادم…

یه روز ظهر که با مادربزرگم کنار خیابون منتظر ماشین بودیم! من بچه بودم و مثلا رفته بودم تو خرید کردن به مادربزرگم کمک کنم… یکم خرید کردنش طول کشید و ظهر شد! اتوبوس و تاکسی رد نمیشد… یه خانمی سوار بر پاترول، مارو سوار کرد و رسوند! اونجا یادمه مادربزرگم با اینکه سوار شدن سختش نبود، ولی برای اینکه مثلا من رو آدم حساب کرده باشه، دستش رو گذاشت روی شونه ی من و سوار شد! به خانمه میگفت این آقا پارسا عصای دست منه… خانمه میگفت واا! شما که سنی ندارید… عصا میخواید چیکار؟! ..

————-

سوار شده بود؛ ولی من هنوز خم شده کنار ماشین وایساده بودم! داشتم به مادربزرگم فکر میکردم، دلم تنگ شد براش…

– پسرم چیزی شده؟! قراری داری؟! مزاحم که نیستم؟!
به خودم اومدم! جمع و جور شدم ، در رو بستم و پریدم تو ماشین…
-نه مادر جان! این حرفا چیه… من در خدمتم… کجا باید برم؟
– مزاحمت نمیشم، منو برسون در یه تاکسی ، بقیه شو با تاکسی میرم!
– شما فکر کن من تاکسی هستم! فقط آدرس رو بگید…
– تاکسی با این ماشین؟! (پوزخندی میزند…)

اون خانم در واقع منتظر پسرش بود، 2ساعتی بود که منتظر پسرش بود… در واقع 2سال بود که منتظر پسرش بود و فکر میکرد اون شب میتونه همه چیزو عوض کنه و شاید پسرش بیاد پیشش…
میگفت هفته ای 1 شب میره تو اون خیابون وایمیسه و زنگ میزنه به پسرش، میگه من از شهرستان اومدم، بیا منو ببر خونه… اما هر شب یه پسر یا دختر جدید ، میرسونتش خونه… دلم خیلی گرفت… ازش آدرس پسرش رو خواستم تا برم باهاش حرف بزنم! (البته در حقیقت میخواستم برم یه نر و ماده بخوابونم تو گوشش!) ولی گفت نه! گفت اگه بخواد، خودش میاد… من وظیفمه که هر هفته یادش بندازم که هنوز زنده هستم، اگه دلش باهام باشه، میاد…

————-

حرفای این پیرزن عذابم داد… یکم رفتم تو خودم! وقتی فکر کردم دیدم منم خیلی وقتا بی اعتنا میشم…
الان 6ماه بود که حتی یه زنگ هم به مادربزرگم نزده بودم… تأخیر جایز نبود…

پیرزن رو در خونش پیاده کردم و رفتم سر خیابون، ماشین رو خاموش کردم و زنگ زدم به مادربزرگم! گوشی رو که برداشت، دلم هُرّی ریخت پایین…

– شما؟!
– سلام مادرجون! منم پارسا…
– الهی قربونت بره مادرجون… کجایی پسرم؟!
– خدا نکنه…الان قم هستم مادرجون…

نیم ساعتی حرف زدیم!
کلی از فک و فامیل و بی محلی های دایی و خاله و … گفت و حسابی اطلاعاتم رو از وضیعیت شیراز آپدیت کرد…

– مادر جون، قصد سفر ندارید؟!
– سفر؟! نه چطور؟!
– هیچی گفتم تابستونه و منم حجم کاریم کمه! اگه دلتون بخواد یه سفر بریم با هم…
– منکه حرفی ندارم، آقا جونت هم که میدونی، میمیره برای سفر… فقط کجا میخوای بری؟!
– مشهد خوبه؟!
– مگه از مشهد هم جایی بهتر میشه؟!

خلاصه قرار شد آخر هفته با پرواز بیان تهران و از اونجا ببرمشون مشهد…
البته مادر و برادرم هم باهاشون اومدن و خلاصه یه جمع خوشگل راهی شدیم سمت مشهد…

————-

پ.ن1: سفر خیلی خوبی بود، مدتها بود که تنهایی سفر میکردم، خیلی بهم چسبید مخصوصا حرفای پدربزرگم…

پ.ن2: از دیگر جاذبه های این سفر، دیدن نغمه و مهدی تو مشهد بود که واقعا خیلی وقت بود میخواستم ببینمشون و این سری قسمت شد.

پ.ن3:خیلی وقت بود ننوشته بودم… شاید بخاطر فیـلتر شدن وردپرس بوده! شایدم بخاطر اینکه کلا حال و حوصله نداشتم…
اما این چند روز اخیر، اتفاقات خوبی برام افتاد! یکم جون گرفتم و خیلی از کارهایی که این مدت بهشون رسیدگی نکرده بودم رو انجام دادم!
این سفر یکی از اون اتفاقای خوب بود…

————-

imgpress (1)

نمیدونم چی بگم! از کجا بگم…
خیلی سخته  بخوای اوج عصبانیت رو با کلمات توصیف کنی! این روزها خیلی بهم فشار اومده… همه ی زندگیم رفته زیر سایه ی یه نامردی بزرگ!
…خیلی بزرگ…

همیشه با خودم فکر میکردم اگه یه نفر بخواد حال یه نفر رو بگیره یا بدجوری خردش کنه، چیکار میتونه بکنه؟!
جوابای زیادی تو ذهنم میومد، اما چند روز پیش، یه نفر، جواب جدیدی رو به گنجینه ی حدسیات من اضافه کرد…
خیلی زیاد شنیدیم این جمله ی معروف » از پشت خنجر زدن» رو… ولی خیلی کم دیدیم… اصلا کاش نبینیم و تجربه نکنیم این درد رو…
ولی من تجربه کردم…

12 سال رفاقت و برادری… 12 سال همه چی رو به پای 1 نفر ریختن… و آخرش هم خوردن و بردن و توف انداختن…
وقتی برمیگردم پشت سرم رو نگاه میکنم میبینم که هیچی براش کم نذاشتم، از برادرش، از پدرش و حتی از مادرش هم براش بیشتر گذاشتم…
خونه و ماشین و کار و اعتبارش رو از من داره… حتی زن هم خودم براش گرفتم… که ای کاش تمام استخون های بدنم میشکست و نمیگرفتم…

تلفن زنگ زد؛
– آقا سعید! پاشوو بیا خونه ی ما…
– سلام آقاجان، چیزی شده؟! اتفاقی افتاده؟!
– سلام، آره… اتفاق بدی افتاده… زود خودت رو برسون…
– آقاجان من شیراز نیستم! البته دیروز میخواستم بیام، ولی نشد. شما کارتون رو بگید من درستش میکنم!
– دِ میگم پاشو بیا اینجا… هر قبرستونی که هستی خودتو امشب میرسونی خونه ی من… یالا ببینم…
تلفن قطع میشود!

دقیق یادم نیست، ولی فکر کنم حدودا نیم ساعت همونجا پای تلفن خشکم زده بود!
تاحالا مهندس رو اینطور ندیده بودم…
هر اتفاقی که میتونستم تصورش رو بکنم به ذهنم اومد! خیلی هاشون رو رد میکردم و خیلی هاشون رو بی معنی میدونستم، خیلی هاشون هم پشتم رو میلرزوند!
بلاخره رسیدم، شیراز… چه هوایی… بعد از 3-4 ماه چقدر دلنشینه برام ، عبور از خیابون های شیراز…

زنگ در رو میزنم.  بدون اینکه بپرسن «کیه» در رو باز میکنن…
– سلام شهین خانم. مهندس کجان؟!
انتظار دارم جواب سلامم رو بده… ولی نه! اینم اعصابش خورده… خودم میرم سمت اتاق مهندس…
در رو باز میکنم، مهندس نشسته رو مبل راحتی گوشه اتاقش، سرپا وایمیسه، میگه:
– بیا جلو…
شــــــق!
خیلی بد زد! خیلی…
درد روحیش بیشتر بود از درد جسمیش! تاحالا از مهندس سیلی نخورده بودم… البته از گل نازکتر هم بهم نگفته بود…

– دیدی؟! دیدی چه بلایی سرم آوردی؟! دیدی چه آبرویی ازم بردی؟! دیدی هست و نیستم رو ساقط کردی؟! بدبختم کردی!!
– چی شده خوب؟! دِ بگید چیه قضیه ؟! منو از اون سر مملکت آوردی اینجا که بزنی زیر گوشم و فحشم بدی؟! بگو چیه قضیه؟!
– اون رفیقت نابودم کرده… اون رفیقت به باد داده منو… مهسا رو فرستاده خونه ی من… میفهمی؟!
– یعنی چی؟! چرا؟! دعوا کردن؟!
– دعوا!؟؟ این 2تا مرغ عشق دعوا کنن؟! خودتو مسخره کردی یا منو؟!
– مهندس اگه میخوای نگی قضیه رو من برم! میگی یا نه؟!
–  با اون وکالت هفته ی پیش هم که ازم گرفت، همه ی زمین های یزد و مشهد رو زد به نام خودش و فروخت…
3تا چک 120تومنی هم آب کرده… آخر سر هم دست بچه رو گذاشته تو دست مهسا و گفته هرّرررری!
-امیر؟! عمرا! یعنی جی؟!
– زهر مار! {…*}
نابودم کرده! این لقمه ایه که تو واسم گرفتی… بیچارت میکنم سعید! یا پیداش میکنی و پس میگیری… یا همین بلا رو سر خودت میارم…

متأسفانه ادامه دارد…
*فحشی که تا بحال نشنیده بودم!

شهر شلوغ

1 ژانویه 2011

imgpress (2)

ساعت 12:03 ظهر یکشنبه

– رانندگی بلد نیست که… چش نداره تابلو به اون گندگی رو سر کوچه ببینه… بوق هم میزنه ضعیفه…
– بیا برو دیگه، انگار پشت کَمَری نشسته…
– موندم کی به اینا گواهینامه میده…
-بوووووووووووووووق

صدای بوق ممتد ماشینها، مثل تیغه ی سبزی خردکن، اعصابم رو به هم ریخته بود… بلا استثنا، همه سرشون رو از ماشین آورده بودن بیرون و داشتن به یه «تاکسی بانوان» که ورود ممنوع اومده بود و راه همه رو بند آورده بود ، بد و بیراه میگفتن…

————————-

ساعت 1:40 بعد از ظهر. یکشنبه

– آقای محترم… عبارات نامأنوس خارجی نمیتونه روی تابلوی واحدهای صنفی قرار بگیره… اگه خود بنده اونجا بودم، یه بولدزر مینداختم، کل دفترتون رو با خاک یکی میکردم… واسه من اسم پادشاه میاره… مرتیکه ی منافق…
– درست حرف بزن آقا… تا پارسال که طبقه پایین مهر «کپی برابر اصل» میزدی رو چک های ضمانت، حالا رئیس شدی میشینی پشت بولدزر؟
– بیا برو بیرون پسره ی عیاش… من هرچی بودم رو انکار نمیکنم… تو که جد و آبادت الکل فروش بودن چی میگی باید شرمنده باشی…
– رضا ولش کن، شعورش در حد همون کپی برابر اصله… ول کن بیا بریم…
– جد و آباد من الکل فروش بودن؟! جد و آباد تو چی میفروختن؟ …؟!! مرتیکه ی دهاتی خرسوار…
– رضا ول کن… بیا بریم.. .گور باباشون… بیا
– ول کن پارسا بذار ببینم میخواد چه غلطی بکنه…

1ماه پیش، یه جرثقیل آوردن و با سیم بکسل، تابلوی دفتر  من (گروه گرافیک زارکسیس) رو کشیدن پایین… جدای از بحث ها و دعواهایی که اون روز در گرفت و حتی کلیپش هم در اومد، ما چندین بار رفتیم دفتر نظارت بر اماکن و واحد های صنفی، بلکه بفهمیم مرضشون چی بوده که کشیدن پایین تابلوی مارو… ولی هر دفعه با کوله باری از فحش و توهین و بد و بیراه، اومدیم بیرون …

——————–

ساعت 11:40 دقیقه صبح ، دوشنبه

– آقا خیلی ممنون، چقدر تقدیم کنم خدمتتون؟!
– قابل نداره… والا بخدا… باشه جوون… 3تومن…
– بله؟!
– 3تومن
– شرمنده پول خورد همراهم نیست… هزاری بدم؟!
– چی میگی جوون؟!
– مرد حسابی 2کورس راه 3تومن؟!!
– بچه جون انگار تو از پشت کوه اومدیا؟! یارانه نمیدن… سهمیه نمیدن… برق و آب و گاز و …
– بیا آقا جون ، بگیر 3تومنتو… روضه نخون واسه ما….
– آ ماشالله… واسه همه که نباید توضیح بدم… به سلامت جوون…

داستانی شده این یارانه ها… ظریفی میگفت: تو جیب مارو نزن… یارانه پیشکشت… البته صداش ظریفه، تصویرش ضخیم هست…

———————-

ساعت 12:20دقیقه ، یکشنبه!!

– بیا پایین خانوم… رانندگی بلد نیستی… بیا پایین من رد کنم برات از اینجا… 1ربعه ما رو معطل کردی… بیا پایین…
– خودم بلدم آقا… شما اگه راست میگید ماشین خودتون رو رد کنید…
– خانم روتو کم کن… 1ساعته ملت رو علاف کردی بیا برو…
– یعنی تابلو به اون گندگی رو سر  کوچه ندیده!؟!

بووووووووووووووق….

کـــج میرویم!!

4 دسامبر 2010

camel

یکی از میدان های اصلی و پر تردد شهر قم – نزدیک ظهر

این میدون به علت بزرگ بودن و 15متری بودن خیابونش، معمولا دچار ترافیک نمیشه(حتی در ساعات خیلی شلوغ) اما دیروز یه شلوغی خیلی عجیب در گوشه ای از میدون، باعث راه بندان شده بود… توی قم، معمولا مردم دور صحنه های تصادف یا دعوا به این صورت جمع میشن، پس اهمیتی ندادم! بلاخره جای پارک پیدا کردم و ماشین رو پارک کردم ، کلید انداختم که برم توی دفتر، یهو صدای صلوات از بین اون جمعیت توجهم رو جلب کرد…
رفتم به طرف جمعیت و از 1 نفر پرسیدم که قضیه چیه؟ تا اومد جواب بده، صدای نعره ی شتر اومد!! بله… داشتن شتر قربانی میکردن… البته اون آقایی که ازش سوال کردم، میگفت از صبح اینجان و دارن پیشکش میارن و قربونی میکنن… احتمالا قضیه رو گرفتید، اینا همه تشریفات مراسم استقبال از 1حاجی بوده…

پدرم تعریف میکرد، وقتی پدرش(پدربزرگم) از حج برگشت، یه گوسفند قربانی کردن و از گوشتش غذا درست کردن و از مهمونها پذیرایی کردن! تازه به قول پدرم، همسایه ها میگفتن اینا خیلی ریخت و پاش کردن…
اما ظاهرا این روزها، هرکی ریخت و پاش بیشتر بکنه، حجش مقبول تره… من موندم این آقایی که از صبح تا ظهر یه بند واسش قربونی میزدن زمین، نظرش راجع به حجش چیه؟! مگه نمیریم حج که یه مقدار از مسائل دنیایی دور بشیم؟ مگه نمیریم حج که بیشتر به فکر آخرتمون باشیم، مگه قرار نیست وقتی از حج برمیگردیم، یه مقدار تغییر کنیم؟! یکم از ریخت و پاشهای الکی کم کنیم؟؟! یعنی این 10-20تا قربونی که از صبح تا ظهر وسط میدون زدن زمین و پخ پخ کردن، فقط برای سرسلامتی گفتن به جناب حاجی بوده؟! یعنی جناب حاجی (که همه میدونن یکی از زمین دارهای گردن کلفت قم هست) رفتن حج و خدا هم حجشون رو قبول کرده و اومدن؟! ایشالا که همینطوره…
حالا بگذریم از اینکه وسط اون جمعیت و شلوغی، دستگاه بستنی قیفی یکی از مغازه های دور میدون رو 1جا گذاشتن پشت وانت و دزدیدن،(که احتمالا همچین حرکتی به جز قم، در هیچ جای دیگه قابل اجرا نیست!!) بگذریم از اینکه 6-7 نفر کیف پولشون رو گم(!) کردن و مرتبا از بین جمعیت صدای جیغ و فحش دخترها شنیده میشد…  باید هم از اینا بگذریم! الکی که نیست… حاجی اومده…
به قول اون بنده خدا: بـــــــــــــــهله ! بـــــــــــــــــــــــــهله!!!

آشنا…

16 اکتبر 2010

imgpress (4)

اردیبهشت 1369

بزرگترین کادوی جشن تولد 1 سالگیم رو زنداییم آورده بود… یه خرس قهوه ای بود که اون موقع نظیر نداشت… همه ی بچه های فامیل میخواستنش… البته زندایی برای تولد همه ی بچه ها کادوهای بزرگ میبرد، و همه مال هم دیگه رو میخواستن…

خرداد1377

روز آخر مدرسه بود، مدرسم نزدیک بود به خونه و برای همین همیشه دوست داشتم تنها برم تا خونه… ولی اون روز یه چهره ی آشنا رو توی مدرسه دیدم… زندایی بود، اومده بود دنبالم و منو برد خونشون، نهار خوردیم و بعد با هم رفتیم بیمارستان… اون روز، داداش کوچیکم به دنیا اومده بود…

شهریور 1386

اولین کسی که رتبه ی کنکورم رو تبریک گفت، زندایی بود، گفت از صبح رفتم دم دکه روزنامه فروشی و اولین روزنامه رو خریدم و دنبال اسمت گشتم… اون روز زنگ زد و از خواب بیدارم کرد و گفت قبول شدی پسرم… اونم چی! رده ی 1000…

اسفند 1387

یه سفر کاری – تفریحی بود که حدودا 1ماه قرار بود طول بکشه، ولی به خاطر زمان بندی نا مناسب ، من مجبور شدم بعد از 15 روز برگردم… از پله های فرودگاه که اومدم بالا، بازم همون چهره ی آشنا رو دیدم… زندایی…

و حالا ؛ مهر 1389

دنیا رو سرم خراب شد، آتیش گرفت، خاکستر شد، باد خاکسترشو برد… نابود شدم وقتی مادرم با لرز و گریه از پشت گوشی گفت: زندایی…
نفهمیدم 700کیلومتر راه رو چجوری رفتم، اما چشم باز کردم تو خونه ی داییم بودم… چشم همه سرخ سرخ بود… همه با لباس سیاه… نه از اون سیاه پوشایی که دنبال ارث و میراثن… سیاه پوشایی که دنبال 1 قطره از اون محبت مادرانه ی زندایی بودن…

زنداییم بچه دار نمیشد، واسه همین تک تک بچه های فامیل رو عین بچه ی نداشتش دوست داشت… تو تشییعش، باور کنید مغزم داشت ذوب میشد، چشمام جایی رو نمیدید…
شاید درست نباشه بگم مثل مادر، ولی همه ی بچه های فامیل جوری گریه میکردن که انگار مادرشون مرده…

شاید هنوز درست نفهمیدم چه بلایی سرم اومده… خیلی دلم براش تنگ شده… خیلی…